تبليغاتX
† جهنم گمشده †

† جهنم گمشده †

اینجا قیامت نیست...!
 

این پست و واسه تو گذاشتم نمی دونم می یای و می خونیش یا نه...

با این پست می خواستم چند تا تیر و به نشون بزنم که امیدوارم موفق شده باشم.

welcome back!

 

دستم رو بردم طرف شیر دوش!

گردوندم سمت راست و زدمش بالا!

یهو عین تموم چیزایی که اون اولا که تازه فهمیده بودم تو چه جایی گیر کردم،

محکم با فشار!بدون هیچ گونه خبر دهی و کاملا بدون هماهنگی قبلی!آب سرد رو تنم ریخت!

از فرق سرم تا نوک پام یخ زد!

اصلا مهم نیست!

چند وقتیه که عادت کردم که همش تنم سرد بشه و فشارم باهاش بازی بشه!

زیر آب سرد مخ آدم منجمد میشه!اما شاید تو حالت انجماد و یخ بستگی

بتونم برسم به اون حقیقت!

به چیزی که میخوام!

حتی اگر خواب هم باشی جوری از خواب میپری که تا عمر داری

از هر چی خوابیدنه حالت بهم بخوره!

اوه..یاد حرف یه بنده خدایی افتادم!

اعتراض! بسه دیگه دختر تو چقد بد میگی!یه ذره هم خوبی های اطرافت رو ببین!

آهان ..ببخشید که حرف های دلمم باید از زیر فاکتور های نگاهتون رد بشه

و در عین بد بودن محکوم به برگشته!

از چی دلت میخواد بگم؟

از خوشگذرونی؟

از همون چیزی که تو و امثال تو ،توی بازی کردن با احساس بقیه میبینید؟

از این بگم!

آفرین..باشه میگم!

انقدر خوش میگذره!

تو بری سراغ یه دختر

که انقد بهش گفتن آب چیز بدیه که وقتی میبینه دست تو یه شیشه آی معدنیه!

با همون میگیره خودشو خفه میکنه!

بعد میفهمه که بله آب چیز بدیه!

اما به چه قیمتی!

تو براش میگی

حرفای قشنگ میزنی

میگی دوسش داری!

میگی میخوای بری خواستگاریش!

و اون تنها مثله یه حیوون چهارپا

دنبال تو داره میاد!

دنبال همون چوپون دروغگویی که

قراره دست آخر بسپردش دست گرگه سیاه!

نمیدونم چرا حس کردم یهو آب داغ شد!

حتی آب هم خسته شد...!

دیدی آب چه چیز بدیه!

پ.ن: خب پست و خوندی فهمیدی منظورم و؟ ولی هنوز شک دارم که فهمیده باشی .

کلی حرف واسه گفتن داشتم که اصلا یادم نمی آد می خواستم الان بهت بگم اما مثل اینکه اینجام

نمی شه ...

تو گله رو زخمی نمی کنی نابود می کنی تیکه تیکش می کنی و به فرض خودت داری بهشون کمک

می کنی

اون پيامي كه برام فرستادي اصلا منو آروم نكرد چون حرفاي تو رو خيليا ديگه هم زده بودن اما من خر

بودم كه فك مي كردم آدمي اما نبودي وقتي پيامت رسيد كلي بهت خنديدم آدمكاي دورو بره ما خوب

بلدن كاراي خودشون و بكنن حرفاشون و بزنن بدش بيان و ماست ماليش كنن...

ببين من نمي تونم به تو چيزي بگم چون اختيار زبونت و ندارم اما چشم بستن و دهن باز كردن كاريه كه

همه مي تونن بكنن و از همه مهم تر ماله ارازله...

تو مثل آدماي گرگ نما هستي كه وقتي ماه در مي آد چهره ي واقعي خودشون و نشون مي دن يه

چوپان درغگو که به همه دروغ مي گي حتي خودت

تو وقتي به گله مي زني گوسفندا رو زجر كش مي كني نه زخمي حرفايي كه مي زني جاش خوب

مي مونه ...

مطمئن باش ديگه حرفاي قشنگت خريدار نداره چون ...

اينقد دروغ گفتي كه الان اگه از كسي كمك بخواي باور نكنن دوستات كه مي شناسنت من ديگران و

مي گم

مي گن كافر همه را به كيشه خود پندارد واسه تو مي گن

من ممكنه بد باشم كه هستم و انكار نمي كنم ولي تو از من بدتري من اگه بد نبودم اسمه خودم و

نمي ذاشتم كوچولوي جهنمي

به چيزايي كه برام مي فرستادي كلي مي خنديدم اصلا تو بلدي از اين حرفان بزني؟ ادا شو

كه خوب  بلدی در بياري

بزرگترين توهين و تو داري به خودت مي كني براي تخليه خودت و به اصطلاح خودت آگاه كردن من جملات

و كلمات قشنگي رو استفاده نكردي نمي دونم اصلا مي ياي و اين پست و مي خوني يا نه ...

ولي خوب چيزايي به من ياد دادي ...

ممنون!!!!!!!!!!!!!!!

 




+ نوشته شده در ساعت توسط † كوچولوي جهنمي†

 

خیلی وقت پیشا ،وقتی بچه بودم عین بقیه بچه ها وقتی میخوردم زمین گریه ام میگرفت!

همون روزا وقتی رفته بودیم شمال کشور و کنار ساحل بودیم،یادمه مامانم بهم گفت:ندوییا...

وگرنه میخوری زمین این جا پر از

آت و آشغال و سنگه پات گیر میکنه بهش!

اما من مثله همیشه سر سختانه و لجوجانه به کار خودم ادامه دادم و دویدم!

شاید ۵یا۶مین قدمم بود که باصورت خوردم زمین و دهنم پر از مزه ی شن و صدف و خون شد!

به مادرم نگاه کردم،منو آماده ی گریه کردن دید و اخم کرد!یعنی:مگه بت نگفته بودم

الان اگه گریه کنی اصلا طرفتم نمیام!

و من از ترس نگاه مادر و بی پناهی بغضم رو با مشتی از شن ها و خون قورت دادم!

از همون روز بود که گریه هام کم شد!

کم کم غده های اشک ریز چشمام از کار بر کنار شدن!

همون موقع بود که فهمیدم نباید واسه غلطی که خودت میکنی و بقیه بهت میگن نکن

!اونو انجام دادی و بعدش خوردی زمین و بلند شی گریه کنی!یه همچین کاری اشتباهه!

چون با علم به اینکه این کارو نباید

میکردی انجام دادی!

الان..میخوام نقشه زندگیم رو روی این کاغذ بکشم!

یه کاغذ بکر و دست نخورده!

شب ها روزها غم ها غصه ها و همه و همه!

شب بیداری ها خواب آلودگی ها فرار کردنام وایسادنام!

هر چی فکرشو بکنی!

خط زندگیم رو کشیدم!

یه خط نه چندان صاف و نه خیلی داغون و غیر قابل شناسایی!

یه خطی که شاید کسی ازش هیچی نفهمه اما برای من یعنی یه عمر!

یعنی تک تک لحظه های پر از سوالم!

جاهایی رو که نباید انجام میدادم و انجام دادم رو ضربدر کشیدم!

نگاه کردم!

دوجا در نظر خودم بیشتر نبود!

یکی همون دویدن توی ساحلم یکی هم اینکه بی اجازه یه نفر به خاطر رفتار بد من منو دوستم داشت!

همین دوتا بزرگترین گناه من تو زندگیم بود!

برام تعجب داشت!

بعد فکر کردم!

خوب فکر کردم!

ساکت و آروم توی اتاق کم نورم نشستم!

میدونم درد من همین نیست!

من آدمی نیستم که به خاطر این دوتا دونه ضربدر انقدر خودم و زندونی کنم و کمربند مسیحی به کمر بندازم!

نگاه نگاه نگاه!

روی این خط منحنی وار!

شبیه نمودار تابع های درجه دوئه! (اووپس!!!)

از اول تا آخر خط رو ضربدر زدم!

زندگی خطایی بود که هشدارش رو حوا گرفت و اشتباها" ما وارد عمل شدیم!

trap in silenc!?




+ نوشته شده در ساعت توسط † كوچولوي جهنمي†

pease...dont stop the music!

 

اشکمو پاک کن از روی گونه ی من!

خیلی غریبه اس برای گونه ی من!

باز من و نسیم و موج دریا!

این چند روزه که دل داده بودم به دریا..غرق شده بودم!توی جاده منتظر بودم..منتظر بودم اون اتفاق

بیفته! منتظر یه کامیونی بودم تا از پشت این پیچ وخم بزنه بیرون و من و درجا خرد کنه!

شاید این که عین دیوونه ها نصفه شب از خونه بزنم بیرون و خودم و وسط جاده ببینم یه چیز بیشتر

نباشه...اونم جستجو..

واسه خاطره هام!

داشتم دنبال باورهام میگشتم!

مثله دگمه های رنگی در میان کوچه ها پیدا کردم!

منتظر و حیران بودم ...جاده ها این راه های بن بست که به کسی رحم ندارن..بی اعتنا از من گذشتند!

رفتم تا رسیدن..آن هم چه رسیدنی..

کنار دریا ..روی تمام جای پاهام خط کشیدم!

خاطرات در دل دریا خاک شده بودند!

باز هم عبث بود!

هوا بارانی است...

طبق عادت کتم را به دور خودم پیچیدم!شاید این باد میخواست منو بکنه از جا..بگه برو..جای تو اینجا

نیست..

دنبال دریا دویدم!

نشستم...

و اشک غریبانه گونه هامو نوازش داد!

خیلی ترسیده بودم..این چی بود روی گونه های من!اشک؟!

این مایع غریب؟!

دست دریا نوازشم کرد!

بسه...بسه..! خاطره هامو دور میندازم!

دور خواهم شد از این شهر غریب!




+ نوشته شده در ساعت توسط † كوچولوي جهنمي†

tanha nabash!

چند وقتیه صدام داره میکنه..آهسته آهسته به سمتش میرم...خیلی ناراحته..خشمگین از تمام آدم ها!!

از تمام بدی ها..از تمام خوبی ها!!از تمام صداقت ها...! توی دل این دریا چه خبرا که نیست!!

بدون هیچ فکر و فوت وقتی توش شیرجه زدم..از همون شیرجه هایی که هر وقت توی استخر میزدم هزار

نفر برام سوت میزدن! خوشم میاد..انگار تموم مغز آدم یهو بریز تو دهنشو اونم تف کنه بیرون..اونوقت از یه

جسم یک کیلو و نیمی خلاص میشی!باور کن خیلی سنگینه!

چشمامو میبندم..انقدر میرم و میرم و میرم...که دستام خورد به یه جسم سنگین...! تعجب کردم.این

همه جونور از بغلم رد شد..یهو یاد خودم افتادم..دلم برای خودم سوخت..ینی این همه ماهی

گرسنه..هیچ کودوم رغبت نکردن منو یه لقمه چپم بکنن؟!

سنگ های به رنگ سیاه..توی این تاریکی برق میزنن..این همه ماهی..این همه جونور..مرجان ها در

تقلا...دست های درازشون رو مثه جادوگرا بالا و پایین میبرن و آدم رو مسخ خودشون میکنن!این

ستاره های دریایی..برخلاف قیافشون که زیباست آدم چندشش میشه دستشون بزنه..از همون اول

ازشون بدم میومد!

هجوم ماهی های ریز و درشت به پشت سرم خورد...منو انداختن این فسقلی ها!

همه از یک سمت فرار میکردن..نگاه به پشت سر خودم انداختم...

کمی اونورتر..کشتی شکسته ای بود....

نزدیک و نزدیک رفتم..هیچ ترسی نداشتم!

به روی عرشه پا گذاشتم..هنوز هم ستاره ی خاک خورده ی لباس ناخدا روی عرشه بود!جای قدم های

دو نفر هنوز معلوم بود..صدایی آمد..

به درون کشتی رفتم...

چیزی تکان میخورد..

اوست..یافتم

این کوسه ماهی ماست که زخمی شده..و همه از پیش او رفتند!

چشمانش بی رمق است..کوسه ماهی بیدار باش..!

دلش تنگ است..

ای ماهی های پست!برگردید بهش کمک کنید...! گناهی نداره که انقدر دندون هاش تیزه..گناهی

نداره..به خدا....خدا دوسش داره!

نزدیک کوسه ماهی شدم..

خودش را جمع کرد..

گفتم بزار کمکت کنم..برگرد به زندگیت..اینجا قشنگه...

ناله کنان گفت:

اینجا برای من قشنگ نیست..از همه جدا افتاده ام...گناه من چیست!به جرم بزرگ بودن و زشت

بودن..همیشه تنها بودم!همه از من میترسند..قلب من کوچک شد!

.

.

.

.

.

تا به حال صدای تپش قلب کوسه ها را شنیدی؟!




+ نوشته شده در ساعت توسط † كوچولوي جهنمي†

 

چند روزیه برام شده عادت که بند های بلند این کفش  تا زیر زانو رو صبح ها تا بالا بندازم تو و ظهر نشده همرو دوباره بیرون

بیارم!تا بلکه این انگشتان هم مزه ی هوای آلوده ی این خانه را بچشن!

امروز اصلا حالم با روزای دیگه فرق داشت..سبکسر تر و بی وزن تر بودم..کم کم دارم ایمان پیدا میکنم که نیروی جاذبه ی

زمین در برابر من هیچ غلطی نمیتونه بکنه! من همش دارم پرواز میکنم!

 

رسیدم توی خونه..

مثل همیشه ساکت!

مثل همیشه تنها!

چرا هیچ وقت یادم نمی مونه این خونه تنهاتر از منه؟!

قهوه رو برا ی خودم آماده کردم..

روی مبل راحتی فرو رفتم..همیشه از این مبل خوشم میاد..منو چنان توی خودش فرو میکنه که هیچ وقت آرزوی بیرون اومدن

ازش رو ندارم!

به صفحه ی برفکی تلویزیون نگاه میکنم...قهوه رو به لب بردم..

تلخ اما همیشگی...

مثل روزهای من..

تلخ  و گزنده...

مثل رفتار آدمک ها...

تلخ و بدون عنصر..

مثل وجود گرفتار تنم!

بی هیچ توجهی به بقیه از خوردنش لذت میبرم..

زندگی چرا هی سعی داری روی این صفحه ی برفکی تلویزیون خودتو رو به رخ من بکشی..

چرا داری دوباره زیر و رو میشی؟؟!

"از این بالا شهر دیدنیه!..اصلا خودم نیستم...گرمی دستهاش رو دور گردنم حس میکنم...!"

-این قهوه میخواد همینجوری تلخ بمونه؟!

شنیدن صدای خودم بعد از مدت ها برام جالب بود..!

ازم دور شید..هی خاطره ها ..ازم دور بشید..

جرعه ای دیگر مینوشم..

هنوز خاطره ها مانده اند...

"قدم های گل آلود..در خیابان وحشت زده ی تاریک..قدم ها در پیچ کوچه گم شدند...!"

.

.

قهوه تمام شد..

.

.

.

به ته فنجان نگاه میکنم..!!

.

.

.

.

بلور های شیشه ای شکر..منو مسخره میکنن!

 

talkh nabash!




+ نوشته شده در ساعت توسط † كوچولوي جهنمي†

 

 

 

مدت زياديه كه سعي كردم از دنياي حقيقت ها دور باشم ،دلم نمي خواست كسي توي دنياي مجاز ام

منو بشناسه كيانا كوچولوي جهنمي اسمي خوبي بود براي اينكه خودمو گم كنم ، شايد به نظرم با

عوض كردن اسمم مي تونستم خاطراتم و از ياد ببرم شايد يه اسم جديد خاطرات جديدي رو براي من به

جا مي ذاشت شايد مي تونستم همه چيزو فراموش كنم تمام اتفاقاتي كه بيرون از اين دنياي مجازي

برام افتاد، مي خواستم فراموش كنم كه به چه آشغالي تبديل شدم اما نشد، مدت زیادی سعی کردم

وانمود کنم که به این دنیای مجازی تعلق دارم

وانمود کردم تا جایی که خودم هم داشت باورم می شد  .

از دنیای حقیقت ها داشتم فرار می کردم

از تمام حقیقت های این دنیای واقعی حالم داشت به هم می خورد

تمام اون حرفای قشنگی که کلی آدم دنبالشن ، من ازش متنفرم

فرار کردم ،

چون خسته شده بودم

تو اون دنیای واقعی

من نه آدمم ، نه فرشته

بلکه حیوونم .

آره

تسلیم شده بودم

مثل همیشه گفتن خیلی حرفا ساده است

و خوندن اونا ساده تر

اما لحظه ای

فقط لحظه ای به لغاتی که دارن تو مغزت هجی می شن فکر کن

واسه ی حتی اگه شده یه ثانیه

به این فکر کن که زندگی واسه کسی که از صدای خودش بیزاره

و از تصویرش توی آینه فرار می کنه

چه لذتی می تونه داشته باشه ؟

زندگی برای کسی که می خنده اما شاد نیست

برای کسی که نفس می کشه اما مرده است

چه شکلیه ؟

از تمام رنگای دنیا

از تمام خوبیای نداشته اش

دیگه هیچی نمی فهمم .

فرار کردم

پیش خودم گفتم دنیای مجازی مال منه

گفتم منم می تونم اینجا وجود داشته باشم

اومدم

بودم

هستم

خواهم بود

اما دیدم

به چشم و به عینه دیدم .

دیدم که توی این دنیای زیبای مجازی هم

هنوز همون آشغال قبلیم

فهمیدم که حتی توی دنیایی که رنگ هاش رو خودم انتخاب می کنم هم

هنوز وجودم بوی گند می ده

می تونی درک کنی که چه حسیه وقتی تمام ثانیه های عمرت رو با حس گناه سپری کنی ؟

می فهمی وقتی شیب نمودار زندگیت مثل خورشید غروب کرده بیاد پایین اما هیچ وقت بالا نره یعنی

چی ؟

حقیقتا نمی فهمی

جایی خوندم که کسی نوشته بود :

هر کس تو این دنیا غم خودش رو داره

شاید کسی به تو بگه که من درکت می کنم

اما در حقیقت اون نمی تونه عمق دردی رو که داره عین جذام روحت رو می خوره و تیکه تیکه می کنه رو

بفهمه

هیچ کس نمی تونه

می بینی ؟

حقیقت همیشه تلخه و جهل شیرینه

من کشته مرده ی رنگ سیاه و سفیدم

اما تو دنیای واقعی ندارمشون

******************

یه بشر نرمال

و حقیقتا من نیستم

من هیچی نیستم

از وانمود کردن خسته شدم

و بعدش وارد دنیای مجازی شدم

با نوشته هام یه پیله ی مشکی دور خودم کشیدم و غرق در اون سیاهی شدم و توش راحت زندگی

کردم

پیله ی قشنگی بود

با تمام حماقت های اون موقعم اما

زندگی جالبی داشتم

زیبا ؟ نه

دوست داشتنی ؟ نه

خواستنی ؟ نه

فقط جالب !

مدت زیادی غرق پیله ی خودم بودم

اون قدر که سیاه شدم

سیاه ِ سیاه ِ سیاه

دیگه از تضاد بین سیاهی و سفیدی خبری نبود

اما این تنها یه Demo بود

برای  download full version باید بهایی رو پرداخت

و من چیزی برای پرداخت نداشتم

و ندارم

اشتباه نکن .

این پست خدافظی نیست

من هنوزم دو دستی این وبلاگ رو چسبیدم

و عین یه خون آشام دارم از قطره قطره ی وجودش استفاده می کنم

اونه که من رو زنده نگه داشته

اونه که به خاطرش من هنوزم اسم خودم رو می ذارم آدم

چون فقط آدمه که توانایی نوشتن رو داره

جهنمي ام ؟

آره اما این تنها یه استعاره است

جهنمي مشبه به و آدم هم که مشبه بوده به دلیل بی دلیلی حذف شده و تنهایی هم که وجه شبه

بوده هنوز باقی مونده

حقیقتی هست که باید گفته شود :

خسته تر از اینم که زندگی کنم

خسته تر از اینم که نفس بکشم

وقتی زندگی برات تنها مثل ادامه دادن به بازی ای باشه که می دونی آخرش game over میشی

دیگه اون وقت چیزی به اسم زندگی برات وجود نداره

اجباره ، زوره

می دونم که دیوونم

فریاد می زنم که : آره من ته حماقتم

? But the Question is who really cares

تو می خونی و میری

فوق فوقش خیلی به خودت زحمت بدی برام نگران میشی

اما

اما

اما

اولین و آخرین حقیقت اینه که

خسته تر از اونم که بخوام مواظب باشم که ناراحتت نکنم

من از تمام این قوانین اثبات شده ی زندگیم خسته ام

خسته

خسته

خسته

میبینی ؟

حتی تکرار هم باعث نمی شه که واقعا معنای کلماتم رو درک کنی

 پ.ن:خوناشام توي دنياي مجازي فقط يك نفر منو به اين اسم مي خونه كه واسم خيلي ارزش داره

پ.ن۲: سر سفره هاي افطارتون برام دعا كنين

پ.ن۳:نمیدونم چم شده!نمیدونم..اما تازگیا..فراموش دارم میکنم..

هر چی خاطره ی خوب دارم رو..حتی وقتی خودم بودم و خودم!

پ.ن۴:بعضي از چيزا قاطي شده خودتون درستشو بخونين




+ نوشته شده در ساعت توسط † كوچولوي جهنمي†

بعضی وقتا دلم برای آدما میسوزه!

دلم براشون تنگ میشه!

دلم برای خیلی چیزایی که میتونن داشته باشن و از روی نادانی ندارن میسوزه!

همه دارن زجر میکشن! چون نمیدونن! خیلی چیزا رو نمیدونن! همه ی بلاهایی که سر ما در میاد همش انعکاس موج فکری ماست!

چقدر خودمون رو از یاد بردیم!

چقدر فداکاری!

چقدر وایساده بودن آدمایی که میتونستن باشن و الان نیستن!

مثل همون شهید!

همون کسی که به خاطر من و تو! به خاطر منی که مثل خیلی های دیگه احمقانه و مثل گاو! فکر میکردم همش یه مشت مزخرف و چرت و پرت تحویل من میدادن! و یه مشت آدم خود نما!

نمیفهمیدم دلش رو گذاشت کف دستش و پر کشید ینی چی؟!

نمیفهمیدم و نمیخواستم بفهمم! داستان های زیادی رو شنیده بودم! هر مدلی که فکرشو بکنی اما هیچ وقت علاقه نشون ندادم داستانی رو بشنومم که نامش بود "سروهایی که ایستاده مردند!"

یا نه همون مادر و پدر که هر دری که پیدا باشه بهش متوسل میشن تا تموم هستی خودشون رو پای ثمره ی عشقشون بریزن!

یا هر کس دیگه ای!

اونوقت همین جوری دلتنگ نشستم!

دلم واسه همین سوخت!

واسه حماقتم!

واسه ی تموم چیزایی که میتونستم داشته باشم و الان ندارم!

و الان درگیر همین حس احمقانه هستم!

افسوس!!!!

حالم از این کلمه بهم میخوره!

به من میفهمونه اونقدرام که فکر میکردم اصلا زرنگ نبودم!

هنوز هستن لحظه هایی که خوب ازشون استفاده نکردم!

و من وایسادم!

بدون اینکه برگردم! به عقب نگاه کنم!

همون روزی که بودنی ها رو به ابدیت سپردم و کردمشون نبودنی ها!

همون روزها که میتونستم عاشق باشم!

میتونستم از خیلی چیزا چشم نپوشونم!

میتونستم خفه اش نکنم!

همون حس و ..

همون جایگاه حس رو..

که منو ترسوند!

تا حد مرگ!!!

و حالا باید برگردم و نگاه کنم به جایی که خالیه!

اما هنوز آثارش هست!

سینه ای که خالیه!

دستایی که خفه اش کرد قلب رو

و نوار های قرمز

که تهدیدانه روشون نوشته:

صحنه ی جرم،ورود ممنوع!!

shh.....




+ نوشته شده در ساعت توسط † كوچولوي جهنمي†

 

دخترک قبلا تر ها

همون وقت هایی که

ستاره رفت به آسمونای دور ،

تنها آرزوش بعد از آرزوی برگشت ستاره ،

فقط خندیدن بود

آرزویش این بود

که اونم مثه بقیه بتونه بخنده

نه اینکه با هر کلمه اشک بریزه و

غرق بغض بشه

اما حالا که

کم کم داره دیوونه می شه

و به هر چیزی بی دلیل می خنده

می فهمه که آرزوش یه چیزی کم داشت

آره

دخترک حالا می خنده

به هر اتفاقی ، برای مدت طولانی می خنده

اما دیگه نمی تونه اشک بریزه

گاهی اوقات که

دیگه قلبش تحمل این همه نا عدالتی رو نداره

بازم می خنده

اما این بار با صدای هق هق

آدمای دور و ورش فکر می کنن

داره می اشکه

اما حقیقت اینه که

دخترک قدرت گریستن رو از دست داده

ولی در عوض

حتی لبخند حقیقی رو هم به دست نیاورده .

خسته شده از این صورتک خندون

می خواد تموم اشتباهات زندگیشو صحیح کنه

تموم این اتفاقای وحشتناک رو از اول پاک کنه و دوباره بنویستشون

شاید این بار ستاره نره

شاید اصلا عاشق نشه

شاید مثه بقیه ی افراد سر خوش

بتونه به این دنیا واقعا بخنده

. . . . .

اما حالا

نمی تونه

هیچ چیز درست نمی شه

زمان هیچ وقت به عقب بر نمی گرده

خاطرات هیچ وقت از اول نوشته نمی شن

. . . . . . .

پس سهم دخترک از این زندگی چی میشه ؟

می شه یه کوله بار غم و یه دفترچه خاطرات نوشته نشده

دخترک از این زندگی هیچ وقت خوشی ندید

خیر ندید

.

.

.

خیلی وقته دلش هوای ستارشو کرده

هوای عشق و عاشقی

هوای شبای با ستاره

هوای گریه های شبانه

اما

تنها چیزی که به دست آورده

هیچیه

پوچیه

...

...

...

بیچاره دخترک 

پ.ن: وقت ندارم خبر کنم حالا می گم بچه ها من آپم!

 




+ نوشته شده در ساعت توسط † كوچولوي جهنمي†

تجربه ثابت کرده

         دیوانگی مسری است

اشک و خنده اش مثل باکتری و ویروس

با کمترین ارتباط و تماس

منتقل می شود .

و . . .

این گونه است که

جمعیت تیمارستانی های به تیمارستان نرفته

بیشتر از مردم عادی می شود !




+ نوشته شده در ساعت توسط † كوچولوي جهنمي†

شاید روز ها

بی خبر بیایند و

اندکی بمانند و

آرام ترکمان کنند و

دیگر حتی نگاهی هم به ما

نیندازند

و رخ ماهشان هم دیگر

منظره ی چشم نواز چشم هایمان هم نباشد

اما

یادشان و

خاطره یشان

همیشه ی همیشه ی همیشه

در یادهایمان می ماند

و هر جا که بشود و بتوانند

می آیند و مشتی آب

در چشم هایمان می پاشند و

می روند گوشه ای می نشینند

تا بار دیگر که بیایند و

با حال همیشه نا خوش ما

بازی کنند و اظهار وجود کنند و

بگویند که روز های رفته

همیشه هستند

اگر چه در کنج صندوقچه ی خاطرات

پنهان می شوند .

*

*

*

 ای خاطرات بی رحم

چه وقت رهایم می کنید ؟؟؟

..

..

..

فریاد د د د د د د د د د . . . . .

پ.ن: این عکس و با اجازه ی خودم از وبلاگه عاطفه کش رفتم

پ.ن۲: قابله توجه دوسان اون پست قبلی داستانه




+ نوشته شده در ساعت توسط † كوچولوي جهنمي†