|
اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط میزنم ****** هی ج د ا ی ی میبینی آهان یادم نبود اعتراض وارد نیست! از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط می زنم **** آرزوهای محال و دست نیافتنی رو یه گوشه یاد داشت کن میخندی و میگی من چه کوته فکر بودم ..! اگه دستم برسه به آسمون با ستاره ها قیامت میکنم! *** وای قیامت شه و همه چی قاطی شه + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
+ چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي
همه چي قاطي شده... حالم اصلا خوب نيست.!!! ولي نترسين در حد پاچه گيري نيست... تو بدترين شرايط روحي وعاطفي و جسمي قرار دارم... من kiana به شدت به يه دوست همدرد,آشنا,... نميـــــدونم فک فاميل نيازمندم... . هميشه حتي توي وحشتناک ترين لحظه ها سعي کردم خودم مشکلاتم وحل کنم... هميشه تظاهر کردم که من خوبم,ناراحت نيستم من... بعضي از دوستام ميگن كيانا خوش به حالت تا حالا کسي به خوشحالي تو نديديم... بيشتر دوستام ميان فقط با من دردودل ميکنن... وقتي گريه ميکنن باهاشون گريه ميکنم وقتي ميخندن باهاشون ميخندم... وقتي دلشون گرفته زنگ ميزنن به من... . به خدا خسته شدم... پس چرا من کسي رو ندارم حرفامو بهش بزنم... دلم گرفت... تا کي بايد هم درد خودمو بکشم هم درد اونارو... دلم پره... گاهي اوقات سخته بخواي حرفاي دلت و توي کاغذ بنويسي... فقط بايد بگم سيستم وجودم بدجور بهم ريخته... دلم برات تنگ شده مهربون :( چرا بايد باور کنم کسي که رفته است ديگر هرگز برنميگرده...! اين عادلانه نيست در چنين وضعي تنها من باشم و من...!!! ميخوام باهات حرف بزنم لعنتي چرا نميفهمي... علي درد دارم...درد... همه غريبه اند... از بس اشكام رو گونه هام قل خورده خنده ام گرفته اشكام قلقلكم مي دن مي خندم! تو هم مثل بقيه مي موني...!!! ShItttt...!!! . عزيز مني جون مني تو بگو همه دروغات آروم آروم :) ميدوني که دل بي تو ميميره بي تو زندگيم رنگ غم ميگيره ديگه نگو که نميدوني چرا دلم توي دستاي تو اسيره...!!! . خدا هم ما رو فراموش کرده اونم منو آدم حساب نميکنه!!! به همين سادگي به همين خوشمزگي... . ازش بدجور بدم اومده,ولي از يه جهتم دوست ندارم براش اتفاقي بيفته چون هرچي باشه اون... گاهي اوقات بهشتي ها هم گناه ميکنن... مگه نه...؟؟؟!!! همه انسانها جايزالخطا هستند... ولي خدا خودت ميدوني اشتباه کردم خيلي پشيمونم... يه کاري کن امشب يه قرار ملاقاته کوچولو با هم بذاريم دلم بدجور گرفته تو بفهم... من و مي بخشي نه... + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
+ چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي
+عروسکی بودم برات که تو بهم نفس دادی دلمو یه روز خریدی فرداش اوردی پس دادی بگو برات من چی بودم؟ عروسک مغازه ای؟؟؟ کهنه شدم رفتی حالا دنبال عشق تازه ای پ.ن:عروسك در اصطلاحه من يعني عروسه كوچك درستي حرفمم عكس تصديق مي كنه پ.ن: تازه گیا فک می کنم منم شدم یه عروسک که همه با هاش بازی می کنن پ.ن:دلم هوا تو کرده بیا...... + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
اینم دیگه شده عادت،بدون میل و شوقی،با قدم های محکم و تو خالیم،مثله همیشه با ظاهری عجیب،تو راهروهای مدرسه قدم میزنم،این زنگ درس سختی داریم!درس عشق داریم! همگی پاس میکنن واحدشو اما من همیشه با معلمشه سر لج و لجبازیم... در کلاس رو باز کردم!هنوزم سرم بالاست.. شاید کمتر از یک دهم ثانیه همه جا ساکت شد،از دیدن ریخت و قیافه ی اون همه شاگرد که از داشتن رتبه ی بالا تو این درس به خودشون پر و بال میدن حالم بد شد! قدم به قدم..یواش تر از همیشه..پاهام منو بردن به قرارگاه مسکونیم..همون نیمکت خالی که انگار طلسم شده ی منه حالت نشستنم رو دوس دارم روی زمین کاشی شده..مثله همیشه ماژیک مشکیم رو بیرون میارم.. دارم دنبال جای خالی روی میز میگردم .چشمام از روی تموم سیاهی های روی نیمکت لیز میخوره: "ببین چگونه آسمان چشمان من پر از شهاب میشود!!" "mO€" "هر کی خوابه خوش به حالش..ما به بیداری دچاریم" "I Hate YoOou" " با یه عالمه حرف دیگه...نمیدونم کجا بنویسمش..مدت هاست دلم میخواد یه جایی یادداشت کنم.. حالا باید یه جوری جاش کنم ....... کاسه ی صبر ندارم من،خیالتون راحت ،به جاش یه چاه صبر دارم! صدای قدم های معلم در راهرو میپچه...نباید دیگه معطل کنم...تصمیم خودمو گرفتم.. قلم رو بالا بردم و نوکش رو به گونه های نیمکت کشیدم بی درنگ این جمله با خط ظریفم روی میزم حک شد... "گریه نکن،مگر نه اینکه عشق با اشک سخن می گوید؟!" -برپا..! باز هم از جام بلند نشدم..بی تفاوت نشستم و متوجه ورودش نمیشم.. که چی اومد که اومد با همون صداش که همیشه برام مثه سوهان روح میمونه داد زد: بلند شو برو بیرون..هیچ وقت به کلاس توجه نداری..برو بیرون! پ.ن :بیرون رفتنم کلی حال می ده ها.... + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
به زور میتونه چشماشو از زیر خروار ها آرایش که سنگینی میکنه باز نگه داره! خسته شده! از صبح تا حالا هزار بار روی صورتش انواع و اقسام مواد رو مالیدن تا آماده بشه!برای بزرگترین روز زندگی هر فردی!قشنگ ترین روز...عروسیشه! توی آینه رو نگاه میکنه! از خودش حرصش میگیره!دلش میخواد گریه کنه..بدش میاد..از همه..از همه بدش میاد! عروس خانوم آقای دوماد اومده دنبالت! تو رو خدا مشتلوق(!) ما یادت نره! مبارکه ایشالا..آقای داماد بیا ببین چی ساختیم برات!عروسک عروس خانوم! آینه ی قدی بلند توی آرایشگاه محکم زمین خورد و شکست! و آمد.. مرد زندگیش اومد! با همون لبخندش..همونی که یه روزگاری حاضر بود جونش رو بده تا یک بار هم که شده بخنده! خیلی قشنگ شدیا...! با لبخند پهنش و نگاهش...که تا عمق تنش رو میسوزوند! هیچی نگفت! دستای کوچیکشو به دستای مردونه اش سپرد! یادش اومد..یه روزگاری واسه ی داشتن این دستا حاضر بود از همه ی دنیا بگذره!پس چی شد؟!هوس بود!اشتباه بود؟لغزش بود؟چی بود؟! چی بود که باعث شده بود انقدر ازش دور بشه!چقدر خاطراتشو مرور کرد! هی دختر..اون دیگه شوهرته!دیگه شده همه کس تو!باید بهش تکیه کنی!..به کی؟به نسیمی واهی! توی ماشین نشسته بود..!دستشو محکم گرفته بود! -بیژن فکر میکنی فرار میکنم که انقدر محکم دستمو فشار میدی؟! بعد از یک روز شنیدن صدای خودش هم براش تعجب آور بود! -نه خانوم گلم..میخوام دستاتو محکم بگیرم تا صدات در بیاد و من بفهمم خواب نیستم و تو دیگه مال من شدی! بوق..بوق..بوق...بوق! توی راه...یه ماشین دنبالشون با یه دختره سمج که اصرار داشت تمام لحظه هایی رو که واسش تلخ هستن رو ثبت کنه!تا کمر از شیشه ی ماشین بغلی بیرون اومده و کنجکاوانه داره توی ماشین اینا رو با دوربین بزرگش دید میزنه! رسیدن! بوی اسپند و ادکلن و عطر و لوازم آرایشی و صداها...حالت سرگیجه رو داد بهش! توی این مجلس که همه توی هم دیگه میلولن ...همه دارن شادی میکنن واسه دو نفر!که یک نفر مشتاق و دیگری غمگین.. نگاهش کرد!لحظه ای همه چیز در هاله ای از مه بودند به جز او ...!انگار همه ایستاده بودند و فقط او بود که میدیدش! هر لحظه که میخواست دوستش داشته باشه یادش میومد!یادش میومد..اون دخترک با نگاه قبیح کنار بیژن و سیگار که لبه ی یکی ماتیکی بود! نه دخترک تو باید از خودت بگذری..دیگه فایده ای نداره!تو مال او شدی..سعی کن دوستش داشته باشی..نه باید دوستش داشته باشی..! . . . نیمه های شب! توی راه!همه ماشین ها دور و برشون...بوق..بوق...بوق..بوووووق! بزنیم بریم تو جاده ها! نگاهش کرد! دیگر طاقت نیاورد.. یادش امد زمینی که این مرد رویش راه میرفت را میبوسید... من این مرد را میپرستم! رها کرد..خودش را رها کرد! و آغاز بخشش..و آغاز یک عشق! گویی یک دنیا مهربانی جسم ارزشمند و گرانقیمتی را با ظرافت در آغوش کشیده باشد! . . . جاده ها....پر از بوی عشق! . . (ساعت4بامداد) جاده ها شلوغ! صدای آژیر آمبولانس! ماشین له شده! تا وسط جاده ...تا خیلی دورها..خون رنگین و دسته گلی که وسط جاده هنوز طراوت دارد! -متاسفم نتونستیم برای عروس خانوم کاری انجام بدیم! . . . . . کــــــــــــــات!
+ چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
چقدر سخته آدم (خودمو می گم یعنی گرفتن تصمیم براش خیلی کاره سختی باشه ..... یه تصمیمی بزرگ که ندونه چی کار کنه ...... من الان همچین حسی دارم ...... الان گیر کردم نمی دونم چی کار کنم..... یه اتفاق خیلی خیلی خوب واسم افتاده ولی نمی دونم باید چی کار کنم ....... باید خیلی خوشحال باشم ؟ یا باید خیلی غمگین باشم؟ نمی دونم...... ولی هرچی بود من و به گریه انداخت ..... اشک ..... هه یعنی چی این دیگه واسه چی بود ..... این یعنی خیلی خوبه یا خیلی بد؟ گیج شدم نمی دونم چی کار کنم...... ولی همش فقط به خاطر یک نفر بود ......... . . . . . . . . . . . . . . کات
+ چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
می خوام در اینجا رو تخته کنم تا حالا هر چی چرت و پرت نوشتم بسه ......... البته شایدم تخته نشد و زدم تو یه کاره دیگه..... یعنی می خوام مفیدش کنم یکمی از این حالت بیاد بیرون بهتره + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
میفهمی زندگی بدون خوردن اکسیژن ینی چی؟ به من نگاه کن! درگیرم! من اکسیژن نمی خواهم.. سهم من را شما تناول کنید! + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
بعد از مدت ها به یاد آلبوم دوران کودکیم افتادم.هر چی فکر میکردم یادم نمیومد که کجا گذاشتمش معصومیت دوران کودکیه که زوود فراموشش میکنیم ما آدمهای زنجیری بالاخره با کلی پرس و جو از تمام زوایای مغز نداشته ام فهمیدم که کجا گذاشتمش..از زیر تموم چمدونام که هر روز یکیشونو میبندم تا ازشهر دل بکنم و برم و هیچ وقت نتونستم برم ،کشیدمش بیرون عکس اون بچه ی تخسی که روشه و داره با شیطنت بهم نگاه میکنه باعث شد تا یه منحنی که مدت هاست فراموشش کردم روی لبام پیدا بشه.. برگ اول: اوه..اوه..چه بچه ی خوشگلی فقط چرا داره انقد گریه میکنه اینجا جایی که اصلا دوسش ندارم.. از همون اولشم بدم میومد که به کاری که دوس ندارم وادارم کنن..آخه این انصافه؟چرا رویاهای شیشه ای منو کردین سنگی؟!هااااااااان؟! برگ دوم: اوه..اوه چه بد دارم به کیک تولدم نگاه میکنم دووم آوردی اینجا پس هی با خودت فکر نکن که باید تموم تفنگاتو جمع کنی تا وقتی میخوای بری به جنگ عروسکات میتونی پیروز بشی چه خوشتیپ و دلربا چشام خیره نگاه کنن ...دلم میخواست از پشت چشام به تموم این دختر کوچولوها بخندم آخه چرا سر چهارتادونه بشقاب و قابلمه میزنید تو سر همدیگه کاری نداره به برگ چهارم رسیدم....دلم نمیخواد بیشتر از این رویاهای معصومانه ام رو با فکرای جهنمی که تو سر دارم بپوشونم! برگرد آلبوم + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
نمي نويسم چگونه مي پرستمت مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري... دير زماني است دلم جايي گير است،جايي که نزديکتر از من به من است آنجا که آنچه به وفور يافت ميشود احساس است دير زماني است که در پي نگاه توام ،نگاه ساده و مهربانت را گم کرده ام نميدانم کجا؟!شايد در کوچه هاي تقدير، شايدجلوي درهاي حکمت خدا و اکنون دير زماني است که آرام و بي صدا در خود ميشکنم + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
یه کاغذ بکر و تا نخورده رو از بین ورقام میکشم بیرون!خیلی محتاط ...نمیخوام خلوتش بهم بخوره تو فکرم،میخوام این جهنمي که هی دارم ازش دم میزنم رو بکشم..میخوام بدونم چه شکلیه حالا باید شهر رنگا رو بکشم بیرون! نگاهم روی تموم رنگا ثابته..کودومشونو انتخاب کنم برام ور میدارن قرمز قلب میکشن..حال آدم منقلب میشه! زرد...!نه یه گزینه ی مسخره اس..از زرد خوشم نمیاد آدم خوابش میگیره سبز!شیت نمیشه رنگ جهنم بشن! یه خورده بیام اینورتر...میگذرم از هرچی رنگ صورتی و بنفش و ارغوانی و سدری و اینا.. میرسم به قهوه ای! نه بابا این رنگ رو هم که بزنم آدم یاد سیفون توالت میوفته هنوز کاغذم سفیده! . . . طرح های ناتمام من توی ذهنم خط خطیه! . . . . فکر میکنم...لحظه ای چشمم روی هم میزارمو یاد وقتی میوفتم که میفهمم جهنمي شدم! . . . تصمیم خودم رو گرفتم...میدونم باید چجوری بکشم . . . کاغذ رو مچاله کردم! + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
+ چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
چشمامو باز کردم .... چه جاده ای..... فک نمی کنم انتها داشته باشه ....... وای خدای من این جاده.... جاده ی زندگییه خودمه آره ..... جاده ی زندگییه منم خالیه ..... انتها نداره....... دور و اطرافش هیچ چیز دیده نمی شه تا چشم کار می کنه خاکه و بوته ی خار دار هیچ چیزه دیگه ای هم نیست ....... چرا یه چیز دیدم ..... نکنه یکی اومده نجاتم بده؟؟؟ نه...... اینم یکی دیگه از همون لاشخوراست همونا که همیشه سر راهمن.... اما نه این دفعه رو گول خوردین اینجا دیگه نمی تونین با من کاری داشته باشین تا بمیرم.... آره تا اون موقع ..... بعد می تونین جسدمو تیکه تیکه کنین.... آره تا اون موقع گم شین .... حالم از قیافه ی همتون به هم می خوره ... این جاده هم مثل زندگییه من خاکستریه و صافه صافه ..... ولی نه...... اون جلوتر یه چاله می بینم اون دیگه واسه چیه؟؟؟ من که تازه از چاله در اومدم ........ این خطای سفید چیه وسط این جاده؟؟؟؟ نکنه یعنی امیدی هست؟؟؟؟ به چی؟؟؟؟ به زندگیم؟؟؟ نه فکر نکنم این زندگی دیگه چیزی واسه من نداره چه بخوام چه نخوام باید برم..... ولی هرچه زود تر بهتر..... یه بار امتحانش کردم ...... مزه ی خودکشی هم چشیدم .... ولی چه فایده مامانم بلاخره یه سری به جهنمه کوچیکم (اتاقم) زد و من و توی اون حال دید رگمو زده بودم با اینکه خیلی می ترسیدم .... نه از مرگ از گناهش ولی زدم.... موقعی که تیغ و رو دستم کشیدم و بعد اون خونای گرم قرمز از دستم خارج شد یه حسه خوبی داشتم ولی مامانم نذاشت..... چی کار کردی دختر؟؟؟ خدا منو بکشه .... و بعد صداش بلند شد.... علی...علی.... ترو خدا بیا ... زود باش... بیا ببین چی کار کرده با خودش...زود باش بیا..... بازم صدا .... این صدا ها چی بود؟؟؟؟ همه چی دوره سرم می گشت و بعد خاموشی .... همه جا تاریک شد دیگه هیچکس و نمی بینم ولی صدا ها هنوز هست ..... باز همه جا تاریک شد عیبی نداره به تاریکی عادت دارم...... ولی نشد یه جا برم و تاریک نباشه ...خاکستری نباشه .... همه جا تاریکه تاریکه تاریک سیاهه...... یه در می بینم .... با خودم گفتم زود باش برو در رو واکن فوضول .... دویدم تا در رو باز کنم ..... نور همه جا رو گرفت...... خدارو شکر دوباره برگشت . نه نه نه نه نه چرا آخه چرا برگشتم نه من نمی خوام برگردم می خوام برم به همون تاریکی پس کوش اون در ؟؟؟؟؟ نیست دیگه نیست..... وای خدا چرا منو برگردوندی ..... آخه چرا برگشتم توی این دنیا با آدمای پستش... پس چرا اونو بردی و منو نبردی؟؟؟؟ اه بس کنین ..... این خدا رو شکر گفتنا رو ..... شما که منو نمی دیدین پس حالا چی شد؟؟؟؟ دیگه از هیچ کدومتون خوشم نمی آد .... مخصوصا تو مامان چرا ولم نکردی؟؟؟؟؟ دوباره برگشتم خونه بازم شروع شد. + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
+ چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
هر شب واسش دعا می کردم... دعا می کردم هر جا که هست موفق باشه مخصوصا شبای امتحانش .... خودش همیشه می گفت: اگه تو دعام کنی من حتما امتحان وخوب میدم اما چرا وقتی واسه سلامتیش دعا می کردم دعاهام قبول نمی شد ؟ چرا وقتی از خدا می خواستم سالم نگهش داره خدا قبول نمی کرد؟؟؟ نکنه حقمه توی این دنیام تو جهنم باشم آره؟؟؟؟ مگه اون دنیا واسم بس نبود؟؟؟ اه خسته شدم از این همه سوال.. تمام زندگیم شده همین سوالای بی جواب همینا که زندگیم و گرفتن مگه من از خدا چی میخواستم؟ خیلی خواسته ی بزرگی بود ؟؟؟ فقط می خواستم سالم باشه ولی آخرش چی شد جلوی چشمای خودم پر پر شد. از اون به بعد با خودم عهد بستم که هیچوقت واسه سلامتی کسی دعا نکنم چون همشون از بین می رن.. تصمیم گرفتم با خدا هم قهر کنم ولی نشد یعنی خودم نخواستم از اینی که هستم تنها تر بشم دیگه بسه... فقط خدا رو می خوام ..... همون برام بسه اگه اونم هنوز این بنده ی حقیرشو دوست داشته باشه برام بسه.... هر وقت که گریه می کنم فک می کنم دو تاشون دارن نگام می کنن.... پس سجده میکنم تا منو نبینن ولی مگه میشه؟؟؟؟ آخه همیشه می گفت گریه هات ناراحتم می کنه... پس نباید ببینه..... احساس میکنم کنارمه..... حالا که سجده می کنم بهتره احساسه آرامش میکنم همین واسم بسه.... به خدا واسم بسه.... + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
از همون اولش از قصه بدم میومد! از افسانه بیزار بودم! از اسطوره بیزار بودم! اما... حالا زندگی خودم شدم یه پا قصه ی افسانه ای که اتفاقا اسطوره اش یه دختر خشک و بی روحه! یکی بود ،یکی بود،یکی بود...یکی بود! همیشه یکی بود!اما اون یکی چجوری بود؟! از اولش وقتی هنوز آغازی نبود..این دخترک بود و بود! این دخترک دیوونه بود؟نه به خدا عاشق نبود! این دخترک افسرده بود؟نه به خدا عاشق نبود! این دخترک روحش تیکه تیکه شده بود!از سر ندونم کاری رفته بود خودشو انداخته بود بین یه جماعت بیکار و دندون تیز کرده و قحطی زده! آدمای شکم گنده ای که مثل طبل تو خالی بودن! آدمایی که با انگشت دخترک رو به همدیگه نشون میدن! به خدا حماقت کردم!حماقت کردم از لاک خودم اومدم بیرون! هی چند روز بود با خودم گفتم چرا انقد تنهایی آدم باش و برو بین همه! اما هنوز نمیدونستم اون همه چجوری بودن! و من..بی محابا بدون هیچ کوله باری . . . در داخل دهان شیر قدم گذاشتم! گذشتم!از نگاه های هرز این دریده ها گذشتم! همه کنارم بودند.. راه افتادم . . راه افتادم و رفتم! در خیابان وحشت زده ی تاریک! هیچ کس کنارم نبود! و من .... نبضم... بی محابا میتپید،از وسوسه ی متلاشی گشتن! ناگهان جای دل رو توی سینه خالی دیدم! گرگ شب بازم گولم زد! دلمو دزدید و رفت! لازم نکرده آدم باشم! میخوام از قصه ها جدا باشم! توی این شهر درندشت زندونو دوست ندارم! اسطوره ای که قلب نداره هم از قصه ها و افسانه ها اخراج میشه! . . . بازم اشتباه کردم عجب روزگاری تو که به حرفه خودتم گوش نمی دی دیگه چرا زنده ای برو بابا حوصلمو سر بردی برو خودتو بکش!٬! خودمو بکشم؟؟؟ آره بکش تو لیاقته زندگی نداری ..... این عذابمه حالا می گی خودم و بکشم آره؟؟؟ آره برو تو اون جهنم به اندازه ی کافی عذاب می کشی. اینجام جهنمه مگه نیست؟؟؟؟ چرا ولی تو لیاقته اینم نداری..... بازم کوچولو دست زد به یه کاره دیگه ...... خودشو کشت....... شاید راحت شد..... شاید.......... + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
مردانگی را زنده به گور کرده اند!!! اينجا ، من ، سکوت زير اين آوار دورنگي و دورو يي خرد شده ام خسته ام از اين صورتکها و عروسک هاي دروغين، آخر چه؟ اينجا در اين دنيا صداي اين جغدان شوم بسي زيبا تر از صداي اين آدمکان انسان نماست اينان که هنوز فاصله ي آدميت و انسانيت را نپيموده اند چه بايد کرد ؟!...هيچ ...زندگي ... ديوانگي ... مرگ ...جاودانگي... چرا هيچ کس رنگ خودش نيست؟ چرا دورنگي؟ چرا دورويي؟ چرا مردانگي را زنده به گور کردند جاي من کجاست؟ راستي تو !!! گذر لحظه هارا با تپش قلبت شمرده اي؟ و اين نامردي ها را با هر نفسي که مي کشي حس کرده اي؟ اين هنگام است که خواهي شنيد فرياد نگاه اين دختر ديوانه + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
می خوام تعریف کنم که توی جهنم گم شدم می خوام بگم که من اون کسی نیستم که همه فک می
کنن می خوام این نقاب و از رو صورتم بر دارم می خوام همه چهره ی واقعی منو ببینن. می خوام داد بزنم من دیگه اون دختره به ظاهر شاد و دوست داشتنی و لج باز سابق نیستم من عوض شدم .. اما اینجا کسی نمی خواد باور کنه اینجا دیگه خودمم و خودم ... این کاریه که خودم با خودم کردم ولی چرا... حدودا از سال اول راهنمایی مامان و بابام منو ول کردن به حال خودم فک کردن بزرگ شدم می تونم راهه خوب و از بد تشخیص بدم ولی فک نمی کردن که با این کار منو از دنیای کوچیکه خودم می کشن تو دنیای آدم بزرگا فک نمی کردن روزی برسه که دختر ۱۵ سالشون به اندازه یه آدمه بزرگ از همه چی سر در بیاره نمی خوام بگم همش به خاطر کار اوناست نه بیشترش به خاطره کارای خودمه ولی اگه بابام منو به حاله خودم ول نمی کرد الان توی این جهنم گم نشده بودم. سال اول و به خوبی پشت سر گذاشتم با چن تا دوسته خوب اما چه فایده که همه ی اونا هم رفتن و من و تو تنهایی خودم ول کردن هنوز که هنوزه دو تا از بهترینشو نو دارم ولی اونا هم نمی تونن بفهمن چی می کشم . سال دوم بود که همه چی فرق کرد. دلم به حاله خودم سوخت به خودم گفتم چیه چرا مثل بقیه نمی شی چرا نشستی پاشو برو بیرون بین بقیه آدما چرا ول نمی کنی این لوس بازیا رو حالا که آزادی برو هر کاری دلت می خواد بکن واین طوری بود آغاز بد بختیای من. تو خونه همه سرشون به کاره خودشونه مامان اون ور سرش بنده بابام از این ور اون دو تام که نیستن بازم تو تنهایی حالا بشین فک کن چه غلطی می خوای بکنی ببین هیچکس فک نمی کنه تو باشی اصلا براشون مهم نیست پاشو پاشو خودتو جم و جور کن بسه پاشو. اون موقع بود که سراغ یکی از دوستام رفتم هنوز خیلی زیاد از کامپیوتر سر در نمی آوردم ولی هر طور بود به کمکه دوستم یه آیدی درست کردم. چت و چت وچت وچت چه کاره بی خودی ولی اوایل برام جالب بود خوشم می یومد پسرا رو اذیت کنم یا با آیدی پسرانه دخترا رو سره کار بذارم داداشامم که به من کاری نداشتن اونارم بعضی وقتا می آوردم تو بازیم می شوندمشون پشته وب به دخترا می گفتم این منم و برای پسرام که برعکس. رفته رفته کارم به شماره گرفتنم کشید حالا باید چی کار می کردم؟ نمی دونستم تنها کاری که کردم این بود که به خرییتم ادامه دادم سرمو کرده بودم زیره برف و نمی خواستم دیگران و ببینم هیچکی به جز خودم. مامان اینام دیگه اصلا کاری به کارم نداشتن روزی ۵ یا ۷ ساعت توی نت بودم و خودمو با این دنیای مجازی سر گرم می کردم هر روز که می گذشت منم به اینترنت وارد تر می شدم هک و ویروس و.... توی همین چت کردنا با یه پسر آشنا شدم (که اسمشو نمی گم فقط میگم"mg") رفته رفته من با اون صميمي تر مي شدم كارم از چتم گذشت اس ام اس و اين حرفا اون تهراني بود خيلي با من فاصله داشت ولي از همون راهه دور به من درساي زيادي دادو آخرشم منو تنها گذاشت و رفت نكه ولم كنه نه اون مرد! نمي تونم بگم چقدر بهش وابسته شده بودم اما با رفتنش همه چيزم و با خودش برد ديگه حالا بدون اون هيچي نيستم هيچي و دليل ديگه ي سر در گميه من تو جهنم اونه!!! + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
یادم میاد می گفتی برو خدا نگهدار نوشتی روی دیوار ، به آرزوی دیدار رفتم تو راه رفتن ،دلم میگفتش نرو ! نمیشنیدم انگار، من التماس دل رو! رفتم و باز اومدم ، اما ندیدم اونو گفتن که دیر رسیدی، داده به دنیا جونو .. گفتم محاله ، هرگز!اون که منو دوست داره ! قول داده بود که هیچ وقت منو تنها نذاره.. میگن که آرزومون ، افتاده به قیامت من که ندارم اینقدر ، صبرای بینهایت به عشق تو رو دیوار، منم واست نوشتم به آرزوی دیدار ، منم خودم رو کشتم ... منو ببخش عزیزم ! که خیلی دیر رسیدم زیر نوشته ی تو ، یه خط سرخ کشیدم با قطره قطره ی اشک ، با ذره ذره ی خون به آرزوی دیدار ، منم دارم میدم جون ... . + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
می خوام از این به بعد توی این وب درباره ی خودم بنویسم ی کسی بنویسم که هنوزم بعد از گذشت مدتها دوسش دارم کسی که واقعا برام عزیزه حالا اون کیه بماند خیلی وقتا به خاطرش گریه می کنم اما چه فایده اون دیگه واسه همیشه رفته! دیگه بر نمی گرده. خیلی از شما ها که توی این وب می یاین منو می شناسین اما نه درست ! درسته که هنوز بچم هنوز ۱۵ سال بیشتر ندارم اما به اندازه ی تمام عمرم تجربه دارم ( تجربه هایی که بیشتر اونها شیرین اند اما از وقتی که اون رفت همه چی واسم عوض شد همه چی... دنیای کوچیک من پر از ماجراس ماجراهایی که بیشترشون شاید به نظر شما خنده دار باشه دلم می خواد همشون و بنویسم دلم می خواد شمام از جهنمی که بد از رفتن اون توش گم شدم آگاه بشین . من حالا مردم یه مرده ی متحرک می رم اما دوباره میام پس تا بد + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
|