چشمامو باز کردم ....
چه جاده ای.....
فک نمی کنم انتها داشته باشه .......
وای خدای من این جاده....
جاده ی زندگییه خودمه آره .....
جاده ی زندگییه منم خالیه .....
انتها نداره.......
دور و اطرافش هیچ چیز دیده نمی شه تا چشم کار می کنه خاکه و بوته ی خار دار هیچ چیزه دیگه ای
هم نیست .......
چرا یه چیز دیدم .....
نکنه یکی اومده نجاتم بده؟؟؟
نه......
اینم یکی دیگه از همون لاشخوراست همونا که همیشه سر راهمن....
اما نه این دفعه رو گول خوردین اینجا دیگه نمی تونین با من کاری داشته باشین تا بمیرم....
آره تا اون موقع .....
بعد می تونین جسدمو تیکه تیکه کنین....
آره تا اون موقع گم شین .... حالم از قیافه ی همتون به هم می خوره ...
این جاده هم مثل زندگییه من خاکستریه و صافه صافه .....
ولی نه......
اون جلوتر یه چاله می بینم اون دیگه واسه چیه؟؟؟
من که تازه از چاله در اومدم ........
این خطای سفید چیه وسط این جاده؟؟؟؟
نکنه یعنی امیدی هست؟؟؟؟
به چی؟؟؟؟
به زندگیم؟؟؟
نه فکر نکنم این زندگی دیگه چیزی واسه من نداره چه بخوام چه نخوام باید برم.....
ولی هرچه زود تر بهتر.....
یه بار امتحانش کردم ......
مزه ی خودکشی هم چشیدم ....
ولی چه فایده مامانم بلاخره یه سری به جهنمه کوچیکم (اتاقم) زد و من و توی اون حال دید رگمو زده
بودم با اینکه خیلی می ترسیدم ....
نه از مرگ از گناهش ولی زدم....
موقعی که تیغ و رو دستم کشیدم و بعد اون خونای گرم قرمز از دستم خارج شد یه حسه خوبی داشتم
ولی مامانم نذاشت.....
چی کار کردی دختر؟؟؟ خدا منو بکشه ....
و بعد صداش بلند شد....
علی...علی.... ترو خدا بیا ... زود باش... بیا ببین چی کار کرده با خودش...زود باش بیا.....
بازم صدا ....
این صدا ها چی بود؟؟؟؟
همه چی دوره سرم می گشت و بعد خاموشی ....
همه جا تاریک شد دیگه هیچکس و نمی بینم ولی صدا ها هنوز هست .....
باز همه جا تاریک شد عیبی نداره به تاریکی عادت دارم......
ولی نشد یه جا برم و تاریک نباشه ...خاکستری نباشه ....
همه جا تاریکه تاریکه تاریک سیاهه......
یه در می بینم ....
با خودم گفتم زود باش برو در رو واکن فوضول ....
دویدم تا در رو باز کنم .....
نور همه جا رو گرفت......
خدارو شکر دوباره برگشت .
نه نه نه نه نه چرا آخه چرا برگشتم نه من نمی خوام برگردم می خوام برم به همون تاریکی پس کوش
اون در ؟؟؟؟؟
نیست دیگه نیست.....
وای خدا چرا منو برگردوندی .....
آخه چرا برگشتم توی این دنیا با آدمای پستش...
پس چرا اونو بردی و منو نبردی؟؟؟؟
اه بس کنین .....
این خدا رو شکر گفتنا رو .....
شما که منو نمی دیدین پس حالا چی شد؟؟؟؟
دیگه از هیچ کدومتون خوشم نمی آد ....
مخصوصا تو مامان چرا ولم نکردی؟؟؟؟؟
دوباره برگشتم خونه بازم شروع شد.
هر شب واسش دعا می کردم...
دعا می کردم هر جا که هست موفق باشه مخصوصا شبای امتحانش ....
خودش همیشه می گفت: اگه تو دعام کنی من حتما امتحان وخوب میدم اما چرا وقتی واسه سلامتیش
دعا می کردم دعاهام قبول نمی شد ؟
چرا وقتی از خدا می خواستم سالم نگهش داره خدا قبول نمی کرد؟؟؟
نکنه حقمه توی این دنیام تو جهنم باشم آره؟؟؟؟
مگه اون دنیا واسم بس نبود؟؟؟
اه خسته شدم از این همه سوال..
تمام زندگیم شده همین سوالای بی جواب همینا که زندگیم و گرفتن مگه من از خدا چی میخواستم؟
خیلی خواسته ی بزرگی بود ؟؟؟
فقط می خواستم سالم باشه ولی آخرش چی شد جلوی چشمای خودم پر پر شد.
از اون به بعد با خودم عهد بستم که هیچوقت واسه سلامتی کسی دعا نکنم چون همشون از بین
می رن..
تصمیم گرفتم با خدا هم قهر کنم ولی نشد یعنی خودم نخواستم از اینی که هستم تنها تر بشم دیگه
بسه...
فقط خدا رو می خوام .....
همون برام بسه اگه اونم هنوز این بنده ی حقیرشو دوست داشته باشه برام بسه....
هر وقت که گریه می کنم فک می کنم دو تاشون دارن نگام می کنن....
پس سجده میکنم تا منو نبینن ولی مگه میشه؟؟؟؟
آخه همیشه می گفت گریه هات ناراحتم می کنه...
پس نباید ببینه.....
احساس میکنم کنارمه.....
حالا که سجده می کنم بهتره احساسه آرامش میکنم همین واسم بسه....
به خدا واسم بسه....

از همون اولش از قصه بدم میومد!
از افسانه بیزار بودم!
از اسطوره بیزار بودم!
اما...
حالا زندگی خودم شدم یه پا قصه ی افسانه ای که اتفاقا اسطوره اش یه دختر خشک و بی روحه!
یکی بود ،یکی بود،یکی بود...یکی بود!
همیشه یکی بود!اما اون یکی چجوری بود؟!
از اولش وقتی هنوز آغازی نبود..این دخترک بود و بود!
این دخترک دیوونه بود؟نه به خدا عاشق نبود!
این دخترک افسرده بود؟نه به خدا عاشق نبود!
این دخترک روحش تیکه تیکه شده بود!از سر ندونم کاری رفته بود خودشو انداخته بود بین یه جماعت بیکار و دندون تیز کرده و قحطی زده!
آدمای شکم گنده ای که مثل طبل تو خالی بودن!
آدمایی که با انگشت دخترک رو به همدیگه نشون میدن!
به خدا حماقت کردم!حماقت کردم از لاک خودم اومدم بیرون!
هی چند روز بود با خودم گفتم چرا انقد تنهایی آدم باش و برو بین همه!
اما هنوز نمیدونستم اون همه چجوری بودن!
و من..بی محابا
بدون هیچ کوله باری
.
.
.
در داخل دهان شیر قدم گذاشتم!
گذشتم!از نگاه های هرز این دریده ها گذشتم!
همه کنارم بودند..
راه افتادم
.
.
راه افتادم و رفتم!
در خیابان وحشت زده ی تاریک!
هیچ کس کنارم نبود!
و من ....
نبضم...
بی محابا میتپید،از وسوسه ی متلاشی گشتن!
ناگهان جای دل رو توی سینه خالی دیدم!
گرگ شب بازم گولم زد!
دلمو دزدید و رفت!
لازم نکرده آدم باشم!
میخوام از قصه ها جدا باشم!
توی این شهر درندشت زندونو دوست ندارم!
اسطوره ای که قلب نداره هم از قصه ها و افسانه ها اخراج میشه!
.
.
.
بازم اشتباه کردم عجب روزگاری
تو که به حرفه خودتم گوش نمی دی دیگه چرا زنده ای برو بابا حوصلمو سر بردی برو خودتو بکش!٬!
خودمو بکشم؟؟؟
آره بکش تو لیاقته زندگی نداری .....
این عذابمه حالا می گی خودم و بکشم آره؟؟؟
آره برو تو اون جهنم به اندازه ی کافی عذاب می کشی.
اینجام جهنمه مگه نیست؟؟؟؟
چرا ولی تو لیاقته اینم نداری.....
بازم کوچولو دست زد به یه کاره دیگه ......
خودشو کشت.......
شاید راحت شد.....
شاید..........

مردانگی را زنده به گور کرده اند!!!
اينجا ، من ، سکوت
زير اين آوار دورنگي و دورو يي خرد شده ام
خسته ام از اين صورتکها و عروسک هاي دروغين، آخر چه؟
اينجا در اين دنيا صداي اين جغدان شوم بسي زيبا تر
از صداي اين آدمکان انسان نماست
اينان که هنوز فاصله ي آدميت و انسانيت را نپيموده اند
چه بايد کرد ؟!...هيچ ...زندگي ... ديوانگي ... مرگ ...جاودانگي...
چرا هيچ کس رنگ خودش نيست؟ چرا دورنگي؟ چرا دورويي؟
چرا مردانگي را زنده به گور کردند
جاي من کجاست؟
راستي تو !!!
گذر لحظه هارا با تپش قلبت شمرده اي؟
و اين نامردي ها را با هر نفسي که مي کشي حس کرده اي؟
اين هنگام است که خواهي شنيد فرياد نگاه اين دختر ديوانه
کنن می خوام این نقاب و از رو صورتم بر دارم می خوام همه چهره ی واقعی منو ببینن.
می خوام داد بزنم من دیگه اون دختره به ظاهر شاد و دوست داشتنی و لج باز سابق نیستم من
عوض شدم ..
اما اینجا کسی نمی خواد باور کنه اینجا دیگه خودمم و خودم ...
این کاریه که خودم با خودم کردم ولی چرا...
حدودا از سال اول راهنمایی مامان و بابام منو ول کردن به حال خودم فک کردن بزرگ شدم می تونم راهه
خوب و از بد تشخیص بدم ولی فک نمی کردن که با این کار منو از دنیای کوچیکه خودم می کشن تو
دنیای آدم بزرگا فک نمی کردن روزی برسه که دختر ۱۵ سالشون به اندازه یه آدمه بزرگ از همه چی سر
در بیاره نمی خوام بگم همش به خاطر کار اوناست نه بیشترش به خاطره کارای خودمه ولی اگه بابام
منو به حاله خودم ول نمی کرد الان توی این جهنم گم نشده بودم.
سال اول و به خوبی پشت سر گذاشتم با چن تا دوسته خوب اما چه فایده که همه ی اونا هم رفتن و من
و تو تنهایی خودم ول کردن هنوز که هنوزه دو تا از بهترینشو نو دارم ولی اونا هم نمی تونن بفهمن
چی می کشم .
سال دوم بود که همه چی فرق کرد. دلم به حاله خودم سوخت به خودم گفتم چیه چرا مثل بقیه نمی
شی چرا نشستی پاشو برو بیرون بین بقیه آدما چرا ول نمی کنی این لوس بازیا رو حالا که آزادی برو هر
کاری دلت می خواد بکن واین طوری بود آغاز بد بختیای من.
تو خونه همه سرشون به کاره خودشونه مامان اون ور سرش بنده بابام از این ور اون دو تام که نیستن
بازم تو تنهایی حالا بشین فک کن چه غلطی می خوای بکنی ببین هیچکس فک نمی کنه تو باشی
اصلا براشون مهم نیست پاشو پاشو خودتو جم و جور کن بسه پاشو.
اون موقع بود که سراغ یکی از دوستام رفتم هنوز خیلی زیاد از کامپیوتر سر در نمی آوردم ولی هر طور
بود به کمکه دوستم یه آیدی درست کردم.
چت و چت وچت وچت چه کاره بی خودی ولی اوایل برام جالب بود خوشم می یومد پسرا رو اذیت کنم یا
با آیدی پسرانه دخترا رو سره کار بذارم داداشامم که به من کاری نداشتن اونارم بعضی وقتا می آوردم تو
بازیم می شوندمشون پشته وب به دخترا می گفتم این منم و برای پسرام که برعکس.
رفته رفته کارم به شماره گرفتنم کشید حالا باید چی کار می کردم؟ نمی دونستم تنها کاری که کردم این
بود که به خرییتم ادامه دادم سرمو کرده بودم زیره برف و نمی خواستم دیگران و ببینم هیچکی به جز
خودم.
مامان اینام دیگه اصلا کاری به کارم نداشتن روزی ۵ یا ۷ ساعت توی نت بودم و خودمو با این دنیای
مجازی سر گرم می کردم هر روز که می گذشت منم به اینترنت وارد تر می شدم هک و ویروس و....
توی همین چت کردنا با یه پسر آشنا شدم
(که اسمشو نمی گم فقط میگم"mg")
رفته رفته من با اون صميمي تر مي شدم كارم از چتم گذشت اس ام اس و اين حرفا اون تهراني بود
خيلي با من فاصله داشت ولي از همون راهه دور به من درساي زيادي دادو آخرشم منو تنها گذاشت و
رفت نكه ولم كنه نه اون مرد!
نمي تونم بگم چقدر بهش وابسته شده بودم اما با رفتنش همه چيزم و با خودش برد ديگه حالا
بدون اون هيچي نيستم هيچي و دليل ديگه ي سر در گميه من تو جهنم اونه!!!
یادم میاد می گفتی برو خدا نگهدار
نوشتی روی دیوار ، به آرزوی دیدار
رفتم تو راه رفتن ،دلم میگفتش نرو !
نمیشنیدم انگار، من التماس دل رو!
رفتم و باز اومدم ، اما ندیدم اونو
گفتن که دیر رسیدی، داده به دنیا جونو ..
گفتم محاله ، هرگز!اون که منو دوست داره !
قول داده بود که هیچ وقت منو تنها نذاره..
میگن که آرزومون ، افتاده به قیامت
من که ندارم اینقدر ، صبرای بینهایت
به عشق تو رو دیوار، منم واست نوشتم
به آرزوی دیدار ، منم خودم رو کشتم ...
منو ببخش عزیزم ! که خیلی دیر رسیدم
زیر نوشته ی تو ، یه خط سرخ کشیدم
با قطره قطره ی اشک ، با ذره ذره ی خون
به آرزوی دیدار ، منم دارم میدم جون ... .
درباره ی گذشتم و حال. می خوام درباره
ی کسی بنویسم که هنوزم بعد از گذشت مدتها دوسش دارم کسی که واقعا برام عزیزه حالا اون کیه
بماند
شاید رفته رفته با هاش آشنا شدین اون کسیه که با رفتنش تمام دنیامو ازم گرفت.
هنوزم شادم هنوزم می خندم
اما هنوزم تمام حرکاتم تمام افکارم و...فقط به خاطر اونه
هنوزم احساس تنهایی می کنم احساس پوچی می کنم بدون اون هیچی نیستم! هیچی
خیلی وقتا به خاطرش گریه می کنم اما چه فایده اون دیگه واسه همیشه رفته! 
دیگه بر نمی گرده.
خیلی از شما ها که توی این وب می یاین منو می شناسین اما نه درست !![]()
درسته که هنوز بچم هنوز ۱۵ سال بیشتر ندارم اما به اندازه ی تمام عمرم تجربه دارم (
)
تجربه هایی که بیشتر اونها شیرین اند اما از وقتی که اون رفت همه چی واسم عوض شد همه چی...
دنیای کوچیک من پر از ماجراس ماجراهایی که بیشترشون شاید به نظر شما خنده دار باشه دلم می
خواد همشون و بنویسم دلم می خواد شمام از جهنمی که بد از رفتن اون توش گم شدم آگاه بشین .
من حالا مردم یه مرده ی متحرک می رم اما دوباره میام 
پس تا بد 
About Me
Today Links
Archive
link me
DESIGN BY