تبليغاتX
† جهنم گمشده †

† جهنم گمشده †

اینجا قیامت نیست...!
H0Me__eMAiL__DeSIGnEr__aRChIVe__RsS__Pr0fiLe

میفهمی زندگی بدون خوردن اکسیژن ینی چی؟

به من نگاه کن!

درگیرم!

من اکسیژن نمی خواهم..

سهم من را شما تناول کنید!




+ تاریخ جهنمي † كوچولوي جهنمي†

بعد از مدت ها به یاد آلبوم دوران کودکیم افتادم.هر چی فکر میکردم یادم نمیومد که کجا گذاشتمش..اینم از خاصیت

معصومیت دوران کودکیه که زوود فراموشش میکنیم ما آدمهای زنجیری!

بالاخره با کلی پرس و جو از تمام زوایای مغز نداشته ام فهمیدم که کجا گذاشتمش..از زیر تموم چمدونام که هر روز یکیشونو

میبندم تا ازشهر دل بکنم و برم و هیچ وقت نتونستم برم ،کشیدمش بیرون!

عکس اون بچه ی تخسی که روشه و داره با شیطنت بهم نگاه میکنه  باعث شد تا یه منحنی که مدت هاست فراموشش

کردم روی لبام پیدا بشه..

برگ اول:

اوه..اوه..چه بچه ی خوشگلی فقط چرا داره انقد گریه میکنه! یادم اومد اون موقع هم میدونستم که بزور من و آوردنم

اینجا جایی که اصلا دوسش ندارم.. از همون اولشم بدم میومد که به کاری که دوس ندارم وادارم کنن..آخه این انصافه؟چرا

رویاهای شیشه ای منو کردین سنگی؟!هااااااااان؟!

برگ دوم:

اوه..اوه چه بد دارم به کیک تولدم نگاه میکنم..و همچنان تک شمع کیک روی اون بهم داره پوزخند میزنه که ببین یک سال

دووم آوردی اینجا پس هی با خودت فکر نکن که باید تموم تفنگاتو جمع کنی تا وقتی میخوای بری به جنگ عروسکات میتونی

پیروز بشی..اونا فقط اسباب بازین!


برگ سوم:

چه خوشتیپ و دلربا..از همون اول از عینکای بزرگ که روی جفت چشامو میپوشوندن خوشم میومدا..دوس ندارم به

چشام خیره نگاه کنن ...دلم میخواست از پشت چشام به تموم این دختر کوچولوها بخندم آخه چرا سر چهارتادونه بشقاب و

قابلمه میزنید تو سر همدیگه..منو نیگا کنید ..من یه حریف قّدّر دارم ..اما نمیتونه بزنه تو سر من..این دنیا عرضه هیچ

کاری نداره

به برگ چهارم رسیدم....دلم نمیخواد بیشتر از این رویاهای معصومانه ام رو با فکرای جهنمی که تو سر دارم بپوشونم!

برگرد آلبوم..برو زیر چمدون های از در بیرون نرفته ی من! 

تموم شد... كشتم بچه گيمو

 



+ تاریخ جهنمي † كوچولوي جهنمي†

نمي نويسم چگونه مي پرستمت

مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري...

دير زماني است دلم جايي گير است،جايي که نزديکتر از من به من است

آنجا که آنچه به وفور يافت ميشود احساس است

دير زماني است  که در پي نگاه توام ،نگاه ساده و مهربانت را گم کرده ام

نميدانم کجا؟!شايد در  کوچه هاي تقدير، شايدجلوي درهاي حکمت خدا

و اکنون دير زماني است که آرام و بي صدا در خود ميشکنم




+ تاریخ جهنمي † كوچولوي جهنمي†

 

یه کاغذ بکر و تا نخورده رو از بین ورقام میکشم بیرون!خیلی محتاط ...نمیخوام خلوتش بهم بخوره!

تو فکرم،میخوام این جهنمي که هی دارم ازش دم میزنم رو بکشم..میخوام بدونم چه شکلیه!

حالا باید شهر رنگا رو بکشم بیرون!

نگاهم روی تموم رنگا ثابته..کودومشونو انتخاب کنم؟!به سمت مشکی نمیرم!یه رنگ مقدسه

برام!..قرمز رو ببینم....نه..نه...این رنگی به درد نمیخوره ..همش این عاشقای مزخرف

ور میدارن قرمز قلب میکشن..حال آدم منقلب میشه!

زرد...!نه یه گزینه ی مسخره اس..از زرد خوشم نمیاد آدم خوابش میگیره!

سبز!شیت..متنفر از سبز..پس باید دور آبی رو هم خط بکشم آسمونی ها که

نمیشه رنگ جهنم بشن!

یه خورده بیام اینورتر...میگذرم از هرچی رنگ صورتی و بنفش و ارغوانی و سدری و اینا..

میرسم به قهوه ای!

نه بابا این رنگ رو هم که بزنم آدم یاد سیفون توالت میوفته!

هنوز کاغذم سفیده!

.

.

.

 طرح های ناتمام من توی ذهنم خط خطیه!

.

.

.

.

 فکر میکنم...لحظه ای چشمم روی هم میزارمو یاد وقتی میوفتم که میفهمم جهنمي شدم!

.

.

.

 تصمیم خودم رو گرفتم...میدونم باید چجوری بکشم!

.

.

.

کاغذ رو مچاله کردم!




+ تاریخ جهنمي † كوچولوي جهنمي†