تبليغاتX
† جهنم گمشده †

† جهنم گمشده †

اینجا قیامت نیست...!
H0Me__eMAiL__DeSIGnEr__aRChIVe__RsS__Pr0fiLe
gO.....Out!

اینم دیگه شده عادت،بدون میل و شوقی،با قدم های محکم و تو خالیم،مثله همیشه با ظاهری

عجیب،تو راهروهای مدرسه قدم میزنم،این زنگ درس سختی داریم!درس عشق داریم! همگی پاس

میکنن واحدشو اما من همیشه با معلمشه سر لج و لجبازیم...

در کلاس رو باز کردم!هنوزم سرم بالاست..

شاید کمتر از یک دهم ثانیه همه جا ساکت شد،از دیدن ریخت و قیافه ی اون همه شاگرد که از داشتن

رتبه ی بالا تو این درس به خودشون پر و بال میدن حالم بد شد!

قدم به قدم..یواش تر از همیشه..پاهام منو بردن به قرارگاه مسکونیم..همون نیمکت خالی که انگار

طلسم شده ی منه!همون ته کلاس که جمعیت اصلا نداره! هی دختر..من آخر جدا افتاده هام!!

حالت نشستنم رو دوس دارم..یکی از زانوهام جمع می کنم بالا...اون یکی همونجوری

روی زمین کاشی شده..مثله همیشه ماژیک مشکیم رو بیرون میارم..

دارم دنبال جای خالی روی میز میگردم .چشمام از روی تموم سیاهی های روی نیمکت لیز میخوره:

 

 "ببین چگونه آسمان چشمان من پر از شهاب میشود!!"

"mO€"    

"هر کی خوابه خوش به حالش..ما به بیداری دچاریم"                         "I Hate YoOou"

"عشق پوچه..!"                                                                 "منو تنها نزار..رو قلبم پا نذار...!!"

 

 

با یه عالمه حرف دیگه...نمیدونم کجا بنویسمش..مدت هاست دلم میخواد یه جایی یادداشت کنم..

حالا باید یه جوری جاش کنم .......

کاسه ی صبر ندارم من،خیالتون راحت ،به جاش یه چاه صبر دارم!

صدای قدم های معلم در راهرو میپچه...نباید دیگه معطل کنم...تصمیم خودمو گرفتم..

قلم رو بالا بردم و نوکش رو به گونه های نیمکت کشیدم

بی درنگ این جمله با خط ظریفم روی میزم حک شد...

"گریه نکن،مگر نه اینکه عشق با اشک سخن می گوید؟!"

-برپا..!

باز هم از جام بلند نشدم..بی تفاوت نشستم و متوجه ورودش نمیشم.. که چی اومد که اومد

با همون صداش که همیشه برام مثه سوهان روح میمونه داد زد:

بلند شو برو بیرون..هیچ وقت به کلاس توجه نداری..برو بیرون!

 پ.ن :بیرون رفتنم کلی حال می ده ها.... (بین خودمون باشه)




+ تاریخ جهنمي † كوچولوي جهنمي†

عروس مردگان!

به زور میتونه چشماشو از زیر خروار ها آرایش که سنگینی میکنه باز نگه داره!

خسته شده!

از صبح تا حالا هزار بار روی صورتش انواع و اقسام مواد رو مالیدن تا آماده بشه!برای بزرگترین روز زندگی

هر فردی!قشنگ ترین روز...عروسیشه!

توی آینه رو نگاه میکنه!

از خودش حرصش میگیره!دلش میخواد گریه کنه..بدش میاد..از همه..از همه بدش میاد!

عروس خانوم آقای دوماد اومده دنبالت!

تو رو خدا مشتلوق(!) ما یادت نره!

مبارکه ایشالا..آقای داماد بیا ببین چی ساختیم برات!عروسک عروس خانوم!

آینه ی قدی بلند توی آرایشگاه محکم زمین خورد و شکست!

و آمد..

مرد زندگیش اومد!

با همون لبخندش..همونی که یه روزگاری حاضر بود جونش رو بده تا یک بار هم که شده بخنده!

خیلی قشنگ شدیا...!

با لبخند پهنش و نگاهش...که تا عمق تنش رو میسوزوند!

هیچی نگفت!

دستای کوچیکشو به دستای مردونه اش سپرد!

یادش اومد..یه روزگاری واسه ی داشتن این دستا حاضر بود از همه ی دنیا بگذره!پس چی شد؟!هوس

بود!اشتباه بود؟لغزش بود؟چی بود؟!

چی بود که باعث شده بود انقدر ازش دور بشه!چقدر خاطراتشو مرور کرد!

هی دختر..اون دیگه شوهرته!دیگه شده همه کس تو!باید بهش تکیه کنی!..به کی؟به نسیمی واهی!

توی ماشین نشسته بود..!دستشو محکم گرفته بود!

-بیژن فکر میکنی فرار میکنم که انقدر محکم دستمو فشار میدی؟!

بعد از یک روز شنیدن صدای خودش هم براش تعجب آور بود!

-نه خانوم گلم..میخوام دستاتو محکم بگیرم تا صدات در بیاد و من بفهمم خواب نیستم و تو

دیگه مال من شدی!

بوق..بوق..بوق...بوق!

توی راه...یه ماشین دنبالشون با یه دختره سمج که اصرار داشت تمام لحظه هایی رو که واسش تلخ

هستن رو ثبت کنه!تا کمر از شیشه ی ماشین بغلی بیرون اومده و کنجکاوانه داره توی ماشین اینا رو با

دوربین بزرگش دید میزنه!

رسیدن!

بوی اسپند و ادکلن و عطر و لوازم آرایشی و صداها...حالت سرگیجه رو داد بهش!

توی این مجلس که همه توی هم دیگه میلولن ...همه دارن شادی میکنن واسه دو نفر!که یک نفر

مشتاق و دیگری غمگین..

نگاهش کرد!لحظه ای همه چیز در هاله ای از مه بودند به جز او ...!انگار همه ایستاده بودند و فقط او بود

که میدیدش!

هر لحظه که میخواست دوستش داشته باشه یادش میومد!یادش میومد..اون دخترک با نگاه قبیح کنار

بیژن و سیگار که لبه ی یکی ماتیکی بود!

نه دخترک تو باید از خودت بگذری..دیگه فایده ای نداره!تو مال او شدی..سعی کن دوستش داشته

باشی..نه باید دوستش داشته باشی..!

.

.

.

نیمه های شب!

توی راه!همه ماشین ها دور و برشون...بوق..بوق...بوق..بوووووق!

بزنیم بریم تو جاده ها!

نگاهش کرد!

دیگر طاقت نیاورد..

یادش امد زمینی که این مرد رویش راه میرفت را میبوسید...

من این مرد را میپرستم!

رها کرد..خودش را رها کرد!

و آغاز بخشش..و آغاز یک عشق!

گویی یک دنیا مهربانی جسم ارزشمند و گرانقیمتی را با ظرافت در آغوش کشیده باشد!

.

.

.

جاده ها....پر از بوی عشق!

.

.

(ساعت4بامداد)

جاده ها شلوغ!

صدای آژیر آمبولانس!

ماشین له شده!

تا وسط جاده ...تا خیلی دورها..خون رنگین و دسته گلی که وسط جاده هنوز طراوت دارد!

-متاسفم نتونستیم برای عروس خانوم کاری انجام بدیم!

.

.

.

.

.

کــــــــــــــات!

عروس جهنمي...




+ تاریخ جهنمي † كوچولوي جهنمي†

من در گيرم.....

چقدر سخته آدم (خودمو می گم) مثل خر تو گل گیر کنه......

یعنی گرفتن تصمیم براش خیلی کاره سختی باشه .....

یه تصمیمی بزرگ که ندونه چی کار کنه ......

من الان همچین حسی دارم ......

الان گیر کردم نمی دونم چی کار کنم.....

یه اتفاق خیلی خیلی خوب واسم افتاده ولی نمی دونم باید چی کار کنم .......

باید خیلی خوشحال باشم ؟ یا باید خیلی غمگین باشم؟

نمی دونم......

ولی هرچی بود من و به گریه انداخت .....

اشک .....

هه خدایا این چیه این مایه که با گونه های من سازگاری نداره....

یعنی چی این دیگه واسه چی بود .....

این یعنی خیلی خوبه یا خیلی بد؟

گیج شدم نمی دونم چی کار کنم......

ولی همش فقط به خاطر یک نفر بود .........

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

کات

 




+ تاریخ جهنمي † كوچولوي جهنمي†

 

می خوام در اینجا رو تخته کنم تا حالا هر چی چرت و پرت نوشتم بسه .........

البته شایدم تخته نشد و زدم تو یه کاره دیگه.....

یعنی می خوام مفیدش کنم

یکمی از این حالت بیاد بیرون بهتره




+ تاریخ جهنمي † كوچولوي جهنمي†