امروز...
من؟؟
ميون اين همه قبر...
همه سياه پوشيدن...
همه گريه مي كنن...
اما من؟؟؟
چرا من گريه نمي كنم؟؟؟
چرا احساس مي كنم مردم؟؟؟
اينقدر سبكم من؟؟؟
تازه مي فهمم نيروي جاذبه در برابر من هيچ غلطي نمي تونه بكنه؟!
من هميشه در حالا پرواز كردنم؟!
راستي اين آدما برا چي اينجا جمع شدن؟
يراي چه كسي؟
يه دختر كوچولو از دور داره به سمت من مي آد!!
اون كيه؟
چرا اينجا اين طوريه؟
هيچكس و نمي شناسم هيچكس
چرا من انقدر بزرگ شدم؟
يه شبه؟
من ديشب كه مي خوابيدم 16 سال بيشتر نداشتم و حالا20؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
مگه مي شه؟
اون دختر ديگه به من رسيده قيافش واسم آشناست...
دست مي كنم تو جيبم و يك شكلات بهش مي دم
صورت كوچيكش شاد مي شه داره مي خنده...
خوبه حداقل توي اين جمع يكي شاد شد!
اما بقيه...
چرا گريه مي كنن؟؟؟
اومد جلو دستم و گرفت و آروم گفت:كيانا جون منو نمي شناسي؟؟
به چهره معصومش نگاه كردم اين بچه چقدر واسم آشناس!!!
دستم و كشيد به سمت جمعيت همه رو كنار زد و حالا من...
مي بينم...
اين يه قبره....
اما..
اما روش چي نوشته؟
ستاره...
متولد: بهترين روز خدا
تاريخ مرگ: نحس ترين روز
همين امروز؟؟؟
خداي من چي مي بينم اين قبر... قبر ستاره ي منه اما...
دستم به سمت پايين كشيده مي شه...
كيانا ديدي اين ستارس ستاره ي تو...
يكي به سمتم مي آد داره گريه مي كنه...سيل اشك به صورتش رحم نمي كنه و مي باره فقط مي باره...
كيانا عزيزم فراموشش كن همون طوري كه اون تو رو فراموش كرده...
دوباره گريه مي كنه بلند بلند...
يه پسر تقريبا 19 ساله به من نزديك مي شه...
اون و بكش... تو خودت دفنش كن اون ديگه رفته واسه هميشه...
اون دختر بچه كجاست؟ كجا رفت؟
اون دور دست ها كنار يك قبر نشسته...
به سمتش مي دوم...
روي قبر...
كيانا...
متولد:بد ترين روز خدا... يك صبح نيمه بهاري... به زور وارد اين دنيا شد...
مرگ:يك سال پيش
چشمم روي سنگ قبرمي چرخه...
به زور وارد اين دنيا شد... عاشق شد... بزرگ شد...ستاره رفت...و بعد پايان مرد....
يعني چي اينا چيه نوشتن؟
به دختر بچه نگاه مي كنم مي خنده...
مي بيني من مردم ولي تو هستي تو تازه بزرگ شدي...
بزرگت كرد...
تحملش واست سخت بود ...
يعني چي حرفاشو نمي فهمم....
يه دختر بچه و اين حرفا؟؟؟
بهش خيره مي شم دوباره مي گه....
اين قبره منه؟؟؟!!!
كودكي تو از 1 سال پيش تموم شد...![]()
پ.ن:منم يه زماني بچه بودم و به عشق مي خنديدم و گريه مي كردم اما بيشتر وقتا براي گريه ها و خنده هام دليل منطقي نداشتم
شايد نمي دونستم منطق يعني چي. اما حالا ديگه به عشق نمي خندم ديگه مي دونم كه گريه هام بايد براي اون باشه و خنده هام...
پ.ن2:چرا بعضي آدما فك مي كنن دخترا اينقدر بي احساسن كه همه چيزو سريع مي تونن فراموش كنن؟![]()
پ.ن3:من مي تونم اوني رو كه برام مقدس بود و به اين زودي از ياد ببرم؟؟؟![]()
خودم جوابت و مي دم تا آخر عمرمم نمي تونم![]()
پ.ن4:ببينم يعني من عاشق شدم؟؟؟![]()
پ.ن 5:كي مي گه مرده نفس نمي كشه؟ كي ميگه نبض جسد نمي زنه؟ خوبه كه چشاتو يك دم وا كني ببين اون مرده چقدر شكل
منه ديگه دارم مي پوسم تو اين كفن... روي زخمام تو ديگه نمك نزن هي از اين و اون نپرس مرده كيه آره اون مرده منم جز من
كيه؟؟ (آهنگ گوش دادم
عاشق اين آهنگم
)