چند روزیه برام شده عادت که بند های بلند این کفش تا زیر زانو رو صبح ها تا بالا بندازم تو و ظهر نشده همرو دوباره بیرون
بیارم
!تا بلکه این انگشتان هم مزه ی هوای آلوده ی این خانه را بچشن!
امروز اصلا حالم با روزای دیگه فرق داشت..سبکسر تر و بی وزن تر بودم..کم کم دارم ایمان پیدا میکنم که نیروی جاذبه ی
زمین در برابر من هیچ غلطی نمیتونه بکنه! من همش دارم پرواز میکنم!![]()
رسیدم توی خونه..
مثل همیشه ساکت!
مثل همیشه تنها!
چرا هیچ وقت یادم نمی مونه این خونه تنهاتر از منه؟!
قهوه رو برا ی خودم آماده کردم..
روی مبل راحتی فرو رفتم..همیشه از این مبل خوشم میاد..منو چنان توی خودش فرو میکنه که هیچ وقت آرزوی بیرون اومدن
ازش رو ندارم!![]()
به صفحه ی برفکی تلویزیون نگاه میکنم...قهوه رو به لب بردم..
تلخ اما همیشگی...
مثل روزهای من..![]()
تلخ و گزنده...
مثل رفتار آدمک ها...![]()
تلخ و بدون عنصر..
مثل وجود گرفتار تنم!![]()
بی هیچ توجهی به بقیه از خوردنش لذت میبرم..![]()
زندگی چرا هی سعی داری روی این صفحه ی برفکی تلویزیون خودتو رو به رخ من بکشی..
چرا داری دوباره زیر و رو میشی؟؟!![]()
"از این بالا شهر دیدنیه!..اصلا خودم نیستم...گرمی دستهاش رو دور گردنم حس میکنم...!"
-این قهوه میخواد همینجوری تلخ بمونه؟!
شنیدن صدای خودم بعد از مدت ها برام جالب بود..!
ازم دور شید..هی خاطره ها ..ازم دور بشید..
جرعه ای دیگر مینوشم..
هنوز خاطره ها مانده اند...
"قدم های گل آلود..در خیابان وحشت زده ی تاریک..قدم ها در پیچ کوچه گم شدند...!"
.
.
قهوه تمام شد..![]()
.
.
.
به ته فنجان نگاه میکنم..!!![]()
.
.
.
.
بلور های شیشه ای شکر..منو مسخره میکنن!![]()
