|
اینم دیگه شده عادت،بدون میل و شوقی،با قدم های محکم و تو خالیم،مثله همیشه با ظاهری عجیب،تو راهروهای مدرسه قدم میزنم،این زنگ درس سختی داریم!درس عشق داریم! همگی پاس میکنن واحدشو اما من همیشه با معلمشه سر لج و لجبازیم... در کلاس رو باز کردم!هنوزم سرم بالاست.. شاید کمتر از یک دهم ثانیه همه جا ساکت شد،از دیدن ریخت و قیافه ی اون همه شاگرد که از داشتن رتبه ی بالا تو این درس به خودشون پر و بال میدن حالم بد شد! قدم به قدم..یواش تر از همیشه..پاهام منو بردن به قرارگاه مسکونیم..همون نیمکت خالی که انگار طلسم شده ی منه حالت نشستنم رو دوس دارم روی زمین کاشی شده..مثله همیشه ماژیک مشکیم رو بیرون میارم.. دارم دنبال جای خالی روی میز میگردم .چشمام از روی تموم سیاهی های روی نیمکت لیز میخوره: "ببین چگونه آسمان چشمان من پر از شهاب میشود!!" "mO€" "هر کی خوابه خوش به حالش..ما به بیداری دچاریم" "I Hate YoOou" " با یه عالمه حرف دیگه...نمیدونم کجا بنویسمش..مدت هاست دلم میخواد یه جایی یادداشت کنم.. حالا باید یه جوری جاش کنم ....... کاسه ی صبر ندارم من،خیالتون راحت ،به جاش یه چاه صبر دارم! صدای قدم های معلم در راهرو میپچه...نباید دیگه معطل کنم...تصمیم خودمو گرفتم.. قلم رو بالا بردم و نوکش رو به گونه های نیمکت کشیدم بی درنگ این جمله با خط ظریفم روی میزم حک شد... "گریه نکن،مگر نه اینکه عشق با اشک سخن می گوید؟!" -برپا..! باز هم از جام بلند نشدم..بی تفاوت نشستم و متوجه ورودش نمیشم.. که چی اومد که اومد با همون صداش که همیشه برام مثه سوهان روح میمونه داد زد: بلند شو برو بیرون..هیچ وقت به کلاس توجه نداری..برو بیرون! پ.ن :بیرون رفتنم کلی حال می ده ها.... + چرك نويس شده توسط %كوچولوي جهنمي |
|